زندگی مشترک مازندگی مشترک ما، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 28 روز سن داره
پسرم برديا پسرم برديا ، تا این لحظه: 11 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره
پرکشیده🧚‍♀️پرکشیده🧚‍♀️، تا این لحظه: 9 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره
پرکشیده 🧚‍♂️پرکشیده 🧚‍♂️، تا این لحظه: 7 سال و 2 روز سن داره

آرزوی من

زندگی رو ادامه میدم این تصمیم این دقیقه منه

واییییییییییییییی گوجه سبزززز

یعنی گوجه سبز خوردن من دیدن داشت ... بابات تونست گوجه سبز گیر بیاره  البته بماند قیمتش نزدیک قیمت طلا بود خخخخخخخ کیلو 60 هزار تومن  ... وقتی رفته بود گوجه سبز بخره فروشنده گفته اقا انگار شما مایه داری ...؟ امیدم گفته مثل اینکه شما هنوز بابا نشدی ...؟ خلاصه که منو این همه خوشبختی محاله ؟؟؟ ریواسم دیروز گیر اورد برام منم خارچ و خورچ در حال خوردن ریواس و گوجه سبزم من هی خارچ و خورچ میکنم تو هم هی وول وول میکنی جیگرتو بخورم...دست بابایی درد نکنه  ...
20 فروردين 1394

منو پدر و پسر تو سونو گرافی هفته 32

عزیز دلم امروز با بابایی رفتیم سونو گرافی اونجا شما کلی برا بابایی دلبری کردی باباتم هی دور ما چرخید و ازمون عکس و فیلم گرفت تا دکتر دستگاهو گذاشت رو شکم من بابایی گفت وای صورتش مشخصه دکتر کلی تعجب کرد گفت ماشالا شما خوب متوجه دشدی خیلیا میان اصلا متوجه نمیشن چی به چیه ... بابایی گفت دکتر از کجا فهمیدی پسره .. دکترم شوبولتو نشون بابایی داد و گفت از دومبولش ... منم هی به شما میخندیدم چشماتو باز میکردی میبستی دستاتو تکون میدادی زبونتو در میارودی چشماتو میمالوندی هی تکون میخوردی منو بابا قربون صدت میرفتیم دکترم کیف میکرد... وزن شما تو هفته 32 بارداری 1900 بود  دکتر گفت وزنت خیلی خوبه قرار جنین عرضی بود سرت سمت چپ و پاهات سمت...
20 فروردين 1394

حرف هاي شبانه

سلام پسر قشنگم منو تو رفتيم تو ماه ٨ يعني تا به دنيا اومدنت دو ماه ديگه مونده. اين روزا درگير مرتب كردن خونه و دوخت لباس براي روز سيسموني هستم از يه طرفم سنگين شدم و كلي انرژي مصرف ميشه براي هر بار بلند شدن و نشستنم  نفس كشيدن سخت شده لبام همش خشك ميشه كفشم يه سايز بزرگتر شد و كمس زود رنج و عصبي شدم و كلا اشكم دم مشكمه  بيچاره بابات كه بايد هم منو با اين وضع تحمل كنه هم به فكر خرج بيمارستان و زايمان جشن سيسموني و بدهي هاي عقب افتاده باشه  تازه منم هي گير ميدم كه چرا ميري سر كار منو تنها ميزاري همش دعوا درست ميكنم كه اخرش طفلي بابات چه گناهكار چه بيگناه ميگه ببخشيد كه من ناراحت نشمغغذا درست كردنم واسم سخت شده گاهي اميد از بيرون...
9 فروردين 1394

يه شب خوب

امشب بابايي منو شما رو برد بيرون و با هم بستني و ذرت مكزيكي خورديم بابايي از مزه ذرت خيلي خوشش اومد و اون يه كوچولو كه تو ليوان دادن دستش گوشه شكم حاجي بابا رو نگرفت  براي همين نيموكيلو ذرت خريديم باىمخلفات و من براش تو خونه درست كردم و با هم خورديم خيلي خوشمزه بود  بعدم رفتيم منسا من يه پارچه پسند كردم وقرار شد فردا بريم بخريم راستي فردا تولد بابابزرگه و بابايي منو برد كه برابابزرگ  پيرهن بخرم  ايشالا فردا بهش ميديم
4 فروردين 1394

داستان برديا در تاريخ

چند وقت پيش كه در مورد اسم برديا حرف زدم يه بنده خدايي گفت برديا ادم بد نامي بوده و من رفتم تحقيق كردم ديدم بيچاره برديا سن زيادي نداشته كه كشته شده و اتفاقا خودش شخصا ادم بدي نبوده يه نفر خودشو جاي اون جا ميزنه و به تخت حكومت ميشينه كه بعد از مدتي لو ميره و ميكشنش اون ادم به بردياي دروغين معروفه و گويا  ادم خوبي نبوده و بد بودنشم به دليل اين بودهةكه خودشو جاي برديا پسر كوروش جا زده بوده ...وگرنه ذكر شده كه حتي ماليات سه سال مردم رو بخشيده بوده اينم يه عكس كه داستان رو دقيق تر توضيح داده...     ...
3 فروردين 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آرزوی من می باشد